توانایی شما در حد تصورات شماست!!   

حیوانات به سادگی به ما نشان می دهند که چطور می توان محدودیت های ذهنی تحمیل شده را پذیرفت . کک, فیل و دلفین مثال های خوبی هستند.

کک ها حیوانات کوچک جالبی هستند آنها گاز می گیرند و خیلی خوب می پرند آنها به نسبت قدشان قهرمان پرش ارتفاع هستند.

اگر یک کک را در ظرفی قرار دهیم از آن بیرون می پرد . پس از مدتی روی ظرف را سرپوش می گذاریم تا ببینیم چه اتفاقی رخ می دهد . کک می پرد و سرش به در ظرف می خورد و با کمی سر درد پایین می آید . دوباره می پرد و همان اتفاق می افتد . این کار مدتی تکرار می شود . سر انجام در ظرف را بر می داریم کک دوباره می پرد ولی فقط تا همان ارتفاع که قبلاً سرپوش وجود داشته است . درست است که محدودیت فیزیکی رفع شده است ولی کک فکر می کند این محدودیت همچنان ادامه دارد.

فیل ها را می توان با محدودیت ذهنی کنترل کرد . پای فیل های سیرک را در مواقعی که نمایش نمی دهند می بندند . بچه فیل ها را با طناب های بلند و فیل های بزرگ را با طناب های کوتاه . به نظر می آید که باید بر عکس باشد زیرا فیل های پرقدرت به سادگی می توانند میخ طناب ها را از زمین بیرون بکشند ولی این کار را نمی کنند ، علت این است که آنها  در بچگی طناب های بلند را کشیده اند و سعی کرده اند خود را خلاص کنند . سرانجام روزی تسلیم شده و دست از این کار کشیده اند. از آن پس آنها تا انتهای طناب می روند و می ایستند آنها این محدودیت را پذیرفته اند.

دکتر ادن رایل یک فیلم آموزشی در مورد محدودیت های تحمیلی تهیه کرده است . نام این فیلم  " می توانید بر خود غلبه کنید" است در این فیلم یک نوع دلفین در تانک بزرگی از آب قرار می گیرد ، نوعی ماهی که غذای مورد علاقه دلفین است نیز در تانک ریخته می شود . دلفین به سرعت ماهی ها را می خورد . دلفین که گرسنه می شود ، تعدادی ماهی دیگر داخل تانک قرار می گیرند ولی این بار در ظروف شیشه ای دلفین به سمت آنها می آید ولی هر بار پس از برخورد با محافظ شیشه ای به عقب رانده می شود. پس از مدتی دلفین از حمله دست می کشد و وجود ماهی ها را ندیده می گیرد . محافظ شیشه ای برداشته می شود و ماهی ها در داخل تانک به حرکت در می آیند آیا می دانید چه اتفاقی می افتد ؟ دلفین از گرسنگی می میرد ، غذای مورد علاقه او در اطرافش فراوان است ولی محدودیتی که دلفین پذیرفته است او را از گرسنگی می کشد .

ما دلفین نیستیم ، فیل و کک هم نیستیم ولی می توانیم از این آزمایشات درس بگیریم زیرا ما هم محدودیت هایی را می پذیریم که واقعی نیستند.

به ما می گویند ، یا ما به خود می گوییم نمی توان فلان کار یا بهمان کار را انجام داد و این برای ما یک واقعیت می شود. محدودیت ذهنی به محدودیتی واقعی تبدیل می شود و به همان مستحکمی . چه مقدار از آنچه ما واقعیت می پنداریم ، واقعیت نیست بلکه پذیرش ماست؟

 

double-faced.mihanblog.com/post/702

 

CYP0101242 -

لینک
یکشنبه ۸ آذر ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!   

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

 

  1. ثروت، بدون زحمت
  2. لذت، بدون وجدان
  3. دانش، بدون شخصیت
  4. تجارت، بدون اخلاق
  5. علم، بدون انسانیت
  6. عبادت، بدون ایثار
  7. سیاست، بدون شرافت

لینک
یکشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   فضیلت‌های ناچیز   

گلچینی از کتاب "فضیلت‌های ناچیز" نوشته نویسنده ایتالیایی" ناتالیا"

ناتالیا در فضیلت‌های ناچیزش می‌گوید:

 به بچه‌های‌تان فضیلت‌های کوچک را یاد نداده و عمر خود و آنها را بابت فراگیری چنین خزعبلاتی به هدر ندهید! ما آنقدر عمر نمی‌کنیم که بخواهیم هر چیز بی‌اهمیتی را در این دنیا بیاموزیم ... بیاییم و فقط و فقط به کودکان معصوم و پاک‌مان، «فضیلت‌های بزرگ» را بیاموزیم.

امّا مشکل تازه از همین جا آغاز می‌شود ... چرا که با مرور سیاهه‌ی فضیلت‌های بزرگ ناتالیا با کمال تعجب درمی‌یابیم که اغلب آن فضیلت‌ها، فرامین نهی‌شده در خانواده‌های ما بوده و در عوض، بیشتر فضیلت‌های ناچیز، همان ارزش‌های مسلمی بوده که سالهاست در خانواده و مدارس‌مان به خوردمان داده و می‌دهند.

ناتالیا می‌گوید:

آهای پدرها و مادرهای عقل کل
به جای آنکه به فرزندانتان آداب صرفه‌جویی را بیاموزید، یادشان دهید که چگونه افرادی سخاوتمند بار بیایند؛ انسان‌هایی که به پول و اسکناس‌های سبزرنگ و آب‌رنگ بی‌تفاوت هستند.

چرا کودکان ما باید از بدو طفولیت احتیاط و محافظه‌کاری و خودسانسوری را بیاموزند؟ چرا به آنها یاد نمی‌دهیم که چگونه با شهامت زندگی کنند، در دفاع از آرمان‌شان پا پس ننهند؛ در برابر مقلد‌محوران و قدرت‌سالاران، بگویند: چرا؟ و همواره خطر را حقیر شمارند.

به بچه‌ها نه زیرکی را، که  صراحت و عشق به واقعیت را بیاموزید ... و نه سیاست‌بازی را، که عشق به همنوع و فداکاری را ... و نه آرزوی توفیق را، که  آرزوی بودن و دانستن را و نه ...

WFP0003609 -

لینک
دوشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   Mini-Gandhis   

 

لینک
یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   تابلوی بمباران گرنیکا اثر پیکاسو   

تمامی زندگی من به عنوان یک هنرمند چیزی جز مبارزه‌ی دائم علیه ارتجاع و مرگ هنر نبوده است. در تابلویی که روی آن کار می‌کنم و اسم آن را گرنیکا خواهم گذاشت، در تمامی آثار اخیرم، من به روشنی و وضوح، هول و دهشت خود را از دار و دسته‌ی نظامی که سراسر اسپانیا را در اقیانوسی از درد و مرگ غوطه‌ور کرده است، بیان کرده‌ام - پابلو پیکاسو

 برای دیدن تصویر در ابعاد بزرگ‌تر بر روی آن کلیک کنید

زمانی که یک افسر نازی از پیکاسو پرسید : چه کسی " پیش طرح " گرنیکا را تهیه کرده است ؟پیکاسو گفت " شما تهیه کرده اید ؟

تابلوی پیکاسو ( گرنیکا ) بر علیه تجاوز است . در دوران انقلاب اسپانیا بمب افکن های آلمان شهر گرنیکا را در آغاز جنگ دوم جهانی در یک آزمایش جنگی بمباران کردند . این تابلو کشتار ، خونریزی ، مرگ ، حیوانات ناقص و انسان ها رانشان می دهد . در قسمت سمت راست تابلو پیکر ها در ویرانی و آتش می سوزند . در سمت چپ گاوی نر که سمبل وحشیگری است پیروزمندانه بر زنی سراسر اندوهبار با کودکی در بغل فائق آمده است . در بخش زیرین قسمت وسط ، دستی بریده خنجری شکسته را که نشانه شکست است نگاه داشته است . سر اسب که در مرکز تابلو شیهه می کشد زشت ، عجیب و مضحک است ، اما مرگی این چنین زشت و مضحک فشار آور است .

شهر تاریخی گرنیکا در سرزمین باسک در تاریخ 26 آوریل 1937 زیر بمباران واقع شد تا خشم و خروش آفرینندگی در پیکاسو به انفجار در آید و تابلوی عظیم گرنیکا به ابعاد هفت متر و نیم در سه متر و سی سانتی‌متر در یک ماه پدید آید. در واقع پس از بمباران شهر کوچک گرنیکا به وسیله‌ی هواپیماهای فاشیست‌ها، فریاد اعتراض پیکاسو یکی از تندترین و نیش‌دارترین آثار او را (گرنیکا) به وجود آورد. بیم و تنفر از ویرانی و هلاکت بی‌رحمانه و حیوان‌صفتانه، هرگز این چنین الهام‌بخش اثری نشده بود.
 
پس از آن شگفتی‌آور نبود که جنگ جهانی دوم او را سخت برانگیزد. در حقیقت در آن زمان بود که او یک سری زن نشسته را با چهره‌های از شکل افتاده‌ی هیولاوار نقاشی کرد؛ آثار او و چهره‌هایی که با شدت کمابیش غیرقابل تحملی، شکنجه و اندوه مستولی بر مردمان بسیاری را در طول آن سال‌های هولناک فاش می‌کند.

هزار و ششصد تن از هفت هزار مردم ساکن گرنیکا کشته و هفتاد درصد شهر زیر بمب‌های چهل و سه هواپیمای آلمانی ویران شده بود. اما دایره تأثیر این حمله هوایی ترس‌آور بسی گسترده‌تر از ویرانی شهر یا قتل عام مردم آن بود. گرنیکا با درخت بلوط صد ساله‌اش که در زیر شاخه‌های آن اولین پارلمان ایالت باسک تشکیل جلسه داده بود بعد از این بمباران سمبل و مظهر دست‌اندازی و پیروزی کین و نفرت و ویرانی و انهدام بی‌منطق و غیرعقلانی شد و بخش بزرگی از افکار عمومی را در دنیای غرب متوجه و طرفدار آرمان جمهوری‌خواه در اسپانیا ساخت. کلود روا رمان‌نویس که در آن دوران یک دانشجوی جوان جبهه راست و دوست برازیلاخ بود گرنیکا را در نمایشگاه پاریس دید و آن را به منزله «پیام یک سیاره‌ی دیگر» توصیف کرد: «شدت خشونت در آن مبهوتم کرد و اضطراب را در زوایای وجودم چنان رسوخ داد که تا آن زمان چنان تجربه‌ی مستقیمی از آن نداشتم.»  

مفسران و کارشناسان هنر در برابر تابلوی گرنیکا که آن را بزرگ‌ترین "اثر متعهد قرن بیستم" می‌دانند نتوانسته‌اند حیرت خود را پنهان سازند؛  عناصر اصلی تابلو از اولین طرح‌ها معلوم شدند: گاو مهاجم، چراغ و اسب. پیکاسو در این تابلو سرگذشت غم‌انگیز یک جهان را باز می‌گوید: جنگ، خشونت کور، کودکان مرده، مادران پریشان و مویه‌کننده. هنرمند برای بیان این درد از دنیای شخصی خود نیز الهام می‌گیرد: چهره‌های میدان گاوبازی، اسب و گاو وحشی سمبل «خشونت و تاریکی»‌اند و حتی رنگ عمومی و مسلط تابلو رنگ عزاست. پیکاسو به عمد رنگ‌های تابلو را به سیاه، سفید و خاکستری محدود کرده است. فرم‌ها صاف و ساده‌اند. مثل تصویرهای یک اعلان تبلیغاتی؛ به منظور آن که گیراتر باشند و بلافاصله جلب توجه کنند. از کلام هنرمند است که «چگونه می‌توان برج عاج خود را از زندگی آن‌ها که چنین سخاوت‌مندانه هدیه شما شده، جدا کرد؟ نه! رسالت نقاشی این نیست که دیوارهای آپارتمان را زینت دهد. نقاشی یک ابزار جنگ تهاجمی و بر ضد دشمن است.» 

ریمون ماسون گرنیکا را "کلید این قرن" معرفی کرده است.  در گرنیکا پیکاسو هرگز سعی نمی‌کند توجه ما را جلب کند. هرگز نخواسته و حتی نیندیشیده است که از هنر یک مسکن برای آرام ساختن ذهن‌ها بسازد؛ آن چنان که هانری ماتیس کرد. او دوست دارد ما را تحریک کند، ناراحت‌مان کند و اعماق وجودمان را به لرزه درآورد.

در تابلوی گرنیکا سمبل‌ها فراوان‌اند و هر سمبلی گویای یک معنا و مفهوم از زندگی است. اگر چه شکل‌ها دگرگون شده‌اند اما پس از نگاهی دقیق‌تر شاهد همان مفاهیم ساده‌ی اولیه‌ی بشری هستیم که همه‌ی ما به طور معمول با آن سر و کار داریم: ترس از نابودی، ترس از مرگ، وحشت، درد ِ کشته شدن بدون دلیل ِ منطقی توسط شرارت‌ها و بی رحمی‌های خاص جنگ و فرهنگ ِ انسان‌هایی ضعیف و ناتوان

لینک
شنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   لوئی پاستور: من آنچه را که در توان داشتم، انجام داده‌ام   

لوئی پاستور: در هر حرفه‌ای که هستید، نه اجازه دهید که به بدبینی‌های بی‌حاصل آزرده شوید، و نه بگذارید بعضی لحظات تأسف‌بار که برای هر ملتی پیش می‌آید شما را به یأس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاهها و کتابخانه‌هایتان زندگی کنید، نخست از خود بپرسید: برای یادگیری و خود آموزی چه کرده‌ام؟  سپس همچنانکه پیشتر می‌روید بپرسید : من برای کشورم چه کرده‌ام؟ و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی‌بخش و هیجان‌انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته باشید، اما هر پاداشی که زندگی به تلاشهایمان بدهد یا ندهد هنگامیکه به پایان تلاشهایمان نزدیک می‌شویم، هر کداممان باید حق آنرا داشته باشیم که با صدای بلند بگوئیم:«من آنچه را که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام »

اطلاعات بیشتر در ویکی پدیا: http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D9%88%DB%8C%DB%8C_%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1

لینک
یکشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش   

به پسرم درس بدهید . او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود.

به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.

می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد.

 به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

 به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید.

اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

 به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که  می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.

 در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید.

بگذارید که او شجاع باشد.

به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سن و سال خوبی است.

 

 

لینک
دوشنبه ۱ تیر ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   دانشگاه استنفورد چگونه ساخته شد؟   

خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند. منشی فورا متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالا شایسته حضور در کمبریج هم نیستند

 مرد به آرامی گفت: « مایل هستیم رییس راببینیم .» منشی با بی حوصلگی گفت:« ایشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهیم شد. »

منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند.

اما این طور نشد. منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند که این کار نامطبوعی بود که همواره از آن اکراه داشت. وی به رییس گفت:« شاید اگرچند دقیقه ای آنان را ببینید، بروند.»

رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اینکه لباسی کتان و راه راه وکت وشلواری  خانه دوز دفترش را به هم بریزد،خوشش نمی آمد. رییس با قیافه ای عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوی آن دو رفت.

خانم به او گفت: « ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اماحدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم ؛ بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. » رییس تحت تاثیر قرار نگرفته شده بود ... ا و یکه خورده بود. با غیظ گفت:« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد ، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم ، اینجا مثل قبرستان می شود .»

خانم به سرعت توضیح داد :« آه ، نه. نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم .» رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « یک ساختمان ! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت ونیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست ازشرشان خلاص شود.

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آیا هزینه راه اندازی دانشگاه نیزهمین قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم ؟» شوهرش سر تکان داد. قیافه رییس دستخوش سر درگمی و حیرت بود. آقا و خانم" لیلاند استفورد" بلند شدند و راهی ایالت کالیفرنیا شدند ، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد، یعنی دومین دانشگاه برتر در تمام دنیا 

 یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد!!!

اطلاعات بیشتر را در ویکی پدیا مطالعه کنید:

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF

لینک
دوشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   این که مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست   

 اینکه مدام به سینه ات می کوبد، قلب نیست؛

ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می شود.

ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می دهد و بوی دریا هوایی اش کرده است.

قلب ها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس . اما کیست که باور کند در سینه اش نهنگی می تپد! ...
آدم ها ، ماهی را در تنگ دوست دارند و قلب ها را در سینه ...
ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است.
هیچ کس نمی تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛

تو چطور می خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟

و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می شود و وقتی قلب خلاصه می شود و آدم، قانع.
این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید.
تو اما کاش قدری دریا می نوشیدی و کاش نقبی می زدی از تنگ سینه به اقیانوس.

 کاش راه آبی به نامنتها می کشیدی و کاش این قطره را به بی نهایت گره می زدی. کاش ...

***
بگذریم ...
دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی نهایت پیشکش.
کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی . این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می دانی آب هم که بماند می گندد، آب هم که بماند لجن می بندد.
و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد!

عرفان نظر آهاری

 

SIP2011883 - Boy underwater watching fishBLP0056358 - SIP2010939 - Woman looking at exhibitCCP0018177 - Great Blue Heron with CatfishCLP1107367 - Cat looking at fish bowl

برگرفته از وبلاگ های زیر:

http://nooronar.com/besmellah/

http://mousaghasemi.blogspot.com/

http://neoelia.blogfa.com/cat-6.aspx

http://www.nsan.blogsky.com/

http://raftanresidan.blogfa.com/

http://www.cloob.com/name/shivajun

http://mehrad1186.parsiblog.com

http://pejvakesokoot.blogfa.com/

http://sime-akhar.persianblog.ir/

http://www.khodaparasti.blogfa.com

http://www.taktree.blogfa.com/

http://kolbeyeshear.blogfa.com/

لینک
چهارشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸۸ - دور نزدیک

   قدرت بخشش   

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.
بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد....
زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.
بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى!»

لینک
دوشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸۸ - دور نزدیک