WHEN I CAME DRENCHED IN THE RAIN
وقتی خیس از باران به خانه رسیدم
BROTHER SAID : WHY DON’T YOU TAKE AN UMBRELLA WITH YOU
برادرم گفت: چرا چتری با خود نبردی؟
SISTER SAID:”WHY DIDN’T YOU WAIT UNTILL IT STOPPED”
خواهرم گفت: چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟
DAD ANGRILIY SAID: “ONLY AFTER GETTING COLD YOU WILL REALISE”.
پدرم با عصبانیت گفت: تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد
BUT MY MOM AS SHE WAS DRYING MY HAIR SAID”
اما مادرم در حالی که موهای مرا خشک می کرد گفت
“STUPID RAIN”
THAT’S MOM
این است معنی مادر
----------------
مطلب زیبای قدردانی از مادر را در این لینک بخوانید: doornazdeek.persianblog.ir/post/125
-----------------
برگرفته از وبلاگ: www.bachehaye-paeez.blogfa.com

مهر مادری...برنده جایزه داوران 14مین جشنواره بین المللی کارتون و انیمیشن سئول - کره ٢٠١٠
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود . وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار در نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟ دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.
وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد. شکسپیر می گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن
عکس انگور صرفا برای پذیرایی از میهمانان وبلاگ می باشد.
برگرفته از وبلاگ:http://www.golbargy.blogfa.com http://www.cloob.com/name/sheman http://dokhtaranefatemeh.blogfa.com/ http://bariktarazmo.blogfa.com/
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین
می فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد از میان تعداد بسیاری فرشتگان من یکی را برای تو برگزیده ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.
اما کودک هنوز نمی دانست که می خواهد برود یا نه.
- اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافیست.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.
کودک ادامه داد من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟
خداوند او را نوازش کرد وگفت: فرشته تو زیبا ترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است تو بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟
اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جاش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد اما من همیشه از اینکه دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.
خداود لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت.گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفا نام فرشته ام را به من بگویید.
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.
