قطعه گمشده!؟ همتی از درون

قطعه گم شده!؟

  •  آدم همیشه دنبال قطعه ای گم شده است،
  •  هیچ آدمی را نمی توان یافت که قطعه خود را جستجو نکند
  •  فقط نوع قطعه هاست که فرق می کند،
  •  یکی به دنبال دوستی است
  •  دیگری در پی عشق؛
  •  یکی مراد می جوید و یکی مرید
  •  یکی همراه می خواهد و دیگری شریک زندگی،
  •  یکی هم قطعه ای اسباب بازی
  •  به هر حال آدم هرگز بدون قطعه خود یا دست کم بدون آرزوی یافتن
    آن نمی تواند زندگی کند
  •  گستره این آرزو به اندازه زندگی آدم است
  •  و آرزوهای آدم هرگز نابود نمی شوند
  •  بلکه تغییر موضوع می دهند
  •  حتی آن که نمی خواهد آرزویی داشته باشد
  •  آن که آرزویش را از کف داده است
  •  آنکه ایمان خود را به آرزویش از دست داده است
  •  تمامی تلاشش باز برای گریز از تنهایی است
  • عشق، رفاقت، شهرت طلبی ... همه
    به خاطر هراس از تنها ماندن است
  •  و شاید قوی ترین جذابیت وصال در همین باشد
  •  که آدمی در هنگام وصال هرگز گمان نمی برد که روزی تنها خواهدماند
  •  تو گاهی خیال می کنی گمشده خود را باز یافته ای
  •  اما بسیار زود درمی یابی که این بازیافته ات قدری بزرگتر از
    بخش گمشده توست
  •  یا قدری کوچکتر
  •  گاهی او را می یابی و مدت کوتاهی
  • در خوشبختی رسیدن به او به سر
    می بری و
  •  اما گاه او رشد می کند و از خلاء تو یا حتی خود تو بزرگتر می
    شود
  •  و دیگر در درونت نمی گنجد
  •  آنگاه او بدل به قطعه گم شده یک نفر دیگر می شود و
  •  تو را برای جستن دایره خود ترک می کند
  • گاه
  • نیز تو بزرگ می شوی و او کوچک
    باقی می ماند و روزی
  • ناگهان درمی یابی که (او) قطعه
    گم شده ی تو نبود
  •  گاهی هم (او) را می یابی و این بار از ترس آنکه مبادا از دست
    تو لیز بخورد و برود
  •  سفت نگهش می داری، دو دستی به او می چسبی و
  •  ناگهان گمشده تو زیر بار این فشار خرد و له می شود
  •  و سرانجام نیز از دست می دهی اش
  •  احمقانه است اما تو از ترس تنها ماندن
  •  تنها می مانی
  •  گاه ته دلت حتی می ترسی که قطعه
  • گم شده ات را پیدا کنی
  •  که مبادا دوباره گمش کنی

  •  همیشه آن کس که بیشتر دوست دارد،
  • ضعیف تر است و بیشتر رنج میبرد
  •   و همین ضعف است که احساس بی ثباتی به آدم می بخشد
  •  زیرا آدم تمامیت خود را منوط به چیزی می کند که ثباتی ندارد
  •  ما همواره خود را قطعه هایی گم شده حس می کنیم.
  • ما همواره در انتظار نشسته ایم؛
  •  در انتظار کسی که از راه برسد
  • و ما را با خود ببرد، که بیاید
    و ما را کامل کند
  •  بدون او ما همواره خود را گمشده و تنها و ناقص حس می کنیم
  •  برخی از ما شاید برای همیشه در انتظار (او) بمانیم و بنشینیم
    و بپوسیم
  • برخی از ما، دیروز، امروز و
    هر روز قطعه هایی گمشده بوده ایم
  •  گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند
  •  گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما
    جور در نمی آیند
  •  برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند
  •  همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند،
  •  اما ما دوستشان نداریم
  •  به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره
    بر می خوریم
  •  اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم
  •  و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم
  •  برخی رابطه ها ظریفند، به طوری که به کوچکترین نسیمی می شکنند
  •  و برخی رابطه ها چنان زمختند که روح ما را زخمی می کنند
  •  برخی بیش از اندازه، قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و
  •  روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است
  •  که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را
    ندارد
  • برخی دیگر نیز بیش از اندازه
    قطعه دارند و هیچ حفره ای،
  •  هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم
  •  برخی هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر
  •  بیش از اندازه به ما خیره می شوند
  •   بعضی وقت ها هم بعضی ها توی
    زندگی تو راه می یابند
  •  اما هیچ گاه تو را نمی فهمند
  •  مثل شمع کوچکی که راهت را کمی روشن کرده است ولی
  •  دستت را سوزانده است

  •  گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم
  •  گاه برای یافتن (او) به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز
    می رویم
  •  و همه چیز را به کف می آوریم و اما (او) را از کف می دهیم
  • گاهی اویی را که دوست می داری
    احتیاجی به تو ندارد
  •  زیرا تو او را کامل نمی کنی
  •  تو قطعه گمشده او نیستی
  •  تو قدرت تملک او را نداری
  •  گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند
  •  و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی

  •  بی نیاز از قطعه های گمشده
  •  او شاید به تو بیاموزد که خود
  • به تنهایی سفر را آغاز کنی
  •  راه بیفتی، حرکت کنی
  •  او به تو می آموزد و تو را ترک
  • می کند
  •  اما پیش از خداحافظی می گوید:
  • شاید روزی به هم برسیم
  •  می گوید و می رود
  • و آغاز
  • راه برایت دشوار است
  •  این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت
  • دردناک است
  •  وداع با دوران کودکی دردناک است،
  • ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی
    نیست
  •  و تو آهسته آهسته بلند می شوی،
  • و راه می افتی و می روی
  •  و در این راه رفتن دست و بالت
  • بارها زخمی می شود
  •  اما آبدیده می شوی و می آموزی
  • که از جاده های ناشناس نهراسی
  •  از مقصد بی انتها نهراسی، از
  • نرسیدن نهراسی
  •  و تنها
  •  بروی و بروی و بروی
  • آنقدر
  • زمین خورده ام که بدانم
  •  برای برخاستن
  •  نه دستی از برون
  •  که همتی از درون
  •  لازم است
  •  حالا اما
  •  نمی خواهم برخیزم
  •  می خواهم اندکی بیاسایم
  •  فردا
  •  برمی خیزم
  •  وقتی که فهمیده باشم چرا
  •  زمین خورده ام

 

/ 5 نظر / 22 بازدید
آتوسا

تشکر از حضورتون در بلاگم

نوید

یک بار خرید کنید پشیمان نخواهید شد کارت شارژ خود را از edisharj.irخریداری کنید[هورا]

نیکو

مثل همیشه عالی بود مرسی

یه دوست

سلام متن متن قوق العاده ای است اما من چندین جاآن را دیده ام . میتوانید نویسنده واقعی این متن رامعرفی کنید